محل تبلیغات شما

میخوام از الا داستان زندگی خودمو بنویسم 

شاید نباید اینکار بکنم شایدم این اخرین فرصت که حرفهای ناگفته بگم حتی اگه کسی اونا رو نخونه برای سبکی قلبم مینویسم .

 

بچگیم .

تا یادم میاد اولین خاطره من روی تخت یه بیمارستان بود نمیدونم چرا وقتی الا به بچگیم نگاه میکنم دختر بچه  دوساله ی  تنهایی رو روی تخت یه بیمارستان میبنم که هیچ حسی به دنیاش نداره ولی یه حس رو داره احساس میکنه (تنهایی) رو با تمام وجودش مگه یه دختر بچه کوچیک چی میدونه از این احساس  ?

ولی میدونه نیست  مادری تا نوازشش کنه پدری باشه نازشو بخره،  مادری که موهاشو شونه بکشه بگه چیزی نیست عزیزم زودی برمیگردیم خونه ولی روزها میگذشت و خبری ازشون نبود 

یادمه برای رفتن به دستشویی خجالت میکشیدم به پرستار بگم اونم وقتی اون دختر بچه تو بخش اقایون بستری بود .

از تخت اویزون شدم موهای بلند خرمایم توی صورتم بود چشمم رو پانسمان کرده بودن ولی خب نمیشد که انتظار کسایی بکشم که منو روی اون تخت رها کردن، هرجوری بود امدم پایین ، پرستار مهربونی امد کنارم گفت کجا میری عزیزم

من خجالت کشیدم اخه غریبه بود اشک تو چشمام جمع شده بود دلم میخواست گریه کنمو بگم مامانمو میخام ولی مگه اون میدونست مادر من کجاست . میدونست پدر من پایین توی فضا سبز بیمارستان رو چمن هاش میخوابه بعد دوباره از بیمارستان خارج میشه یعنی میشه بهش بگم به پدرم بگو بجای رفتن بیرون بیمارستان بیاد به منم سری بزنه.

فقط تونستم بغض کنمو لب برچینم با دستم دستشویی رو نشون بدم دستمو گرفتو سمت اونجا برد وقتی خواست همراهم داخل بیاد سریع داخل رفتم و در رو بستم پشت در گفت کارت تموم شد بیرون امدی بهم بگو تا تو رو روی تخت بزارم تو دلم گفتم منو اون تخت دوست ندارم .

گذشت و تخت کناری من پر شد پسر بچه ی که چند سالی از من بزرگتر بود خیلی شیطون و بازیگوش بود مامانش همیشه بهش سر میزد بهش حسادتم میشد با حسرت نگاهش میکردم خیلی مهربون بود خوراکی هاشو باهام تقسیم میکرد و منو سوار ویلچر میکرد البته اون موقع نمیدونستم چیه الا میگم منو توی راهرو ها میچرخوند توی بخش ها کلی بازی میکردیم اسم اون پسر روح الله بود صورت دلنشینی داشت موهای مشکی که به یکطرف زده شده بود صورتی سفید با چشمایی فندوقی بیشتر از صورتش مهربونیش منو از اون تنهایی و سکوت در اورد ، مادرش که از بخش جراحی بود خیلی هوای ما دوتا رو داشت بلخره وقت رفتن رسید و من بعد از روزها و میشه گفت هفته ها مادرم و پدرم رو دیدم با ساکی که در دستشون بود بی تابی روح الله میدیدم اونم قرار بود مرخص بشه با تعارف ها و اصرار روح الله و مادرش به منزل انها رفتیم خیلی خوشحال بودم که همبازی تنهایم رو در خونه شون میبینم و قرار نیست به این زودی خداحافظی کنیم .

ادامه دارد . لطفا همراهی کنید 

زندگی به رنگ خاکستری

زندگی به شرط تلخ و شیرین

زندگی به شرط تنهایی

رو ,اون ,تخت ,ولی ,منو ,بیمارستان ,روی تخت ,دختر بچه ,روح الله ,رو روی ,اون تخت

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تعاون سرا